امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 12 روز سن داره
نرگسنرگس، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

امیرحسین جیگر مامان

مادرانه

  فرزندم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده دیدی مرا درک کن   کودک که بودم وفتی زمین میخوردم مادرم مرا میبوسید تمام دردهایم از یادم میرفت دیروز زمین خوردم...دردم نیامد اما به جایش تمام بوسه های مادرم یادم آمد   ...
11 دی 1392

یک بووووووووس خوشمزه

      سلام سلام به پسر نازنینم قربونت برم که داری شیطونتر میشی و باهوشتر دیگه اسم هر چیزیو میبرم که بری واسم بیاری تند تند با اون قدمهات میری سمتشو واسم میاری شدی عین دستگاه ضبط هر کاری میکنیم سریع تکرار میکنی.بعضی وقتها با خودم میگم که ماشاالله کارهات بیشتر از سنته  همچنان علاقه ی زیادی به تلوزیون نداری فقط بعضی پیام بازرگانی هارو میبینی.برنامه ی پنگولو و عموپورنگم ااااای بدت نمیاد سرسری میبینی اینقدر قشنگ ادای پهلوون پنبه عموپورنگو در میاری بومبالا بومبا.....پهلوون پنبه ام عاشق صدای اذانی و سریع دستتو میذاری بغل گوشتو داد میزنی یعنی داری اذان میگی اسباب بازیهاتو که شبیه میکروفونه میگیری سمت دهنت و...
8 دی 1392

اربعین 1392

  سلام گل پسرم دیروز که اربعین بود نتونستیم بریم هیئت چون عمو علی نذری داشت و ازمون خواست که بمونیم و شب قبلش هم بابایی اکبراینا اومدن خونمون و شب موندن تا فردا کمک عموعلی کنن. خدا از همه قبول کنه   و امیرحسین جونم که خونه ی عمو علی مشغول خوردن  انار......   امیرحسین و پارسا مشغول بازی کردن....       ...
3 دی 1392

دومین شب یلدا با پسرمون......

شب یلدات مبارک عزیییییییزم   امسال هم مثل سال قبل شب یلدا رفتیم خونه ی بابایی اکبر پارسال خییییلی  کوچولوتر بودی و هنوز دو ماهت بود. اینم از میز شب یلدا که با عمه فاطمه درستش کردیم.....     این ژله بستنی انار هم کار من بود که تعریف از خود نباشه خیییییییلی خوشمزه شده بود و زییییییبا       گزارش لحظه به لحظه از انار خوردن عزززززززیزم جییییییگرم عششششششقم........     ...
1 دی 1392

ماجراهای ما و پسرمون1

    سلام و صد سلام به پسرک جیگولی مگولی خودم خوووووفی عزززیییزم،قربونت برم که داری روز به روز آقاتر میشی،مامانی نمیدونم چرا بعضی شبها موقع خواب که میشه اینقدر بهونه گیری میکنی البته همیشه اینجور نیستیها مثلا هفته ای یکی دو بار نمیدونم چرا غرغر میکنی خودم احساس میکنم دندونات دوباره داره در میادو اذیتت میکنه چون دیروز که داشتی بازی میکردی چند بار دندوناتو با عصبانیت بهم فشار میدادی اونقدر که قرمز میشدی و یکم غرغر میکردی و اما یکی از ماجراهای ما قبل از خواب دیشب :نمیدونم چت شده بود بهونه میگرفتی یکبار مسواک میخواستی یکبار خوراکی و اسباب بازی .یعنی نمیدونی منو بابا چه کارها که نکردیم از مجلس سینه زنی و مداحی بگیر تا رقص و ...
27 آذر 1392

پسر مهربووووووووونم.........

  امیرحسینم خوبی  عزییییییزم ،قربونت برم که هرکاری میکنیم سریع یاد میگیری و انجام میدی،باورت میشه حتی نخ دندون زدن ...     چند روز پیش بردمت توی حیاط یکم هوا بخوری رفتی سراغ جارو و شروع کردی برگها رو جارو بزنی       اینقدر خودت ذوق کرده بودی که نگو ....     واااااای قربونت برم که اینقدر مهربونی و به مامانت کمک میکنی دیگه هرچی برمیدارم سریع میای ازم میگیری که انجام بدی  داری سفره پاک میکنی       دستمال میکشی و گردگیری میکنی هر جارو دستمال میکشیدم پشت سرم میدویدی و همون جارو پاک میکردی...اینقدر بامزه این کارو ...
19 آذر 1392

عکسهای تولد با تاخیر.....

  عزیز دل مامان با کلی تاخیر عکسهای تولدتو بالاخره گذاشتم ،ببخشید اگه تزئیناتم زیاد جالب نبود آخه شما وقتی واسم نمیذاشتی که بخوام ایده هامو اجرا کنم شاید باورت نشه ولی از ماهها قبل توی فکر انتخاب تم واسه ی تولدت بودم ،تازه شب تولدت هم از بغل من تکون نمیخوردی ولی خدارو شکر همه چی به خوبی گذشت به من که خیییییییلی خوش گذشت   ریسه ی اولین لباسهایی که تنت کردیم             اینم اولین تجربه ی من از ژله ی گلدار بود به نظرم بد نشد البته عکسش زیاد خوب نیفتاد اینم ژله ی کج...   ساعتی که به دنیا اومدی9:30   ...
11 آذر 1392

دووووووووستت دااااااارم.......

   نمیدانم چشمهایت با من چه میکند فقط وقتی که نگاهم میکنی... چنان دلم میلرزد که حس میکنم چقدر زیباست فدا شدن برای چشمهایی که تمام دنیاست...     کوتاه میگویم ((دوستت دارم)) اما از دوست داشتنت کوتاه نمی آیم....     ...
5 آذر 1392

کارهای شما......و هنر بابا

پسر نازم نمیدونی با دیدن راه رفتنت جقدر ذوق زده میشم وقتی دیگه خودت از این سر اتاق میری اون طرف و با اشتیاق میدوی سمت من و میپری توی بغلم انگار همه ی دنیا مال منه .هرچند با راه افتادنت کار منم در اومده و فقط باید دنبال شما باشم که یک وقت به جایی نخوری اما بازم این خستگیهای شیرینو دوست دارم.با سرد شدن هوا دیگه بیرون رفتنهای منو شما هم کمتر شده بعضی وقتها میری سمت درو هی میگی دد ...دد و اون موقع هرجوری سرگرمت میکنم باز ددر رفتن یادت نمیره و مجبور میشم ببرمت بیرون... الهی فدات شم که حوصلت سرمیره....این روزها خیلی دل تنگ مامان جان و باباجان شدم خاله ها که دیگه هیچی دلم واسشون یه ذره شده..... مخصوصا خاله عطیه   ...
30 آبان 1392